تبليغاتX

كدهای جاوا وبلاگ




تقدیم به عزیزم ، بهترینم ، عشقم
تقدیم به عزیزم ، بهترینم ، عشقم

-

بسته پستی الان بدستم رسید ، نمیدونم چی بگم...

باز هم.................................................................

..........................................................................

..........................................................................

..........................................................................

..........................................................................

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:13 توسط -| |

سلام ،  صبحت بخیر ،

 نمی دونم امروز در چه حالی ، این مدت ازت خبری ندارم ، اما حال من اصلا خوب نیست ، تازه احساس می کنم چقدر تنهام ، نه اینطرف با من نه اونطرف ، فقط وسط دوتا گیر کردم ، فکر می کردم هر جا بیفتم دستمو می گیری ، پشتمو داری ، اما نمی دونستم قدرت درک این شرایطو نمیتونی داشته باشی ، هرکاری می کردم واسه خودم نبود ، می خواستم تو کوچیک نشی ، بهانه ای از تو دست اینا نیفته ، ولی تو با این کارات و لجبازیات چکار کردی ؟ همه چیو خراب کردی ؟ این چند روز به اندازه تمام سالهایی که با هم بودیم حرف شنیدم ، دوست ندارم بگم ولی اصلا دیگه میل به زندگی ندارم ، چون دیگه نمیتونه اون حسی که واسه شروع زندگی داشتمو تو خودم حس کنم، بدون اینکه بخواد آب از آب تکون بخوره ، منو همه ی این سال ها رو فراموش کن ، من که دیگه حوصله ی خودمم ندارم ، امیدوارم یه روزی بدونی من چی میگفتم ، چی میکشیدم ، واسه کی تلاش می کردم، اصلا کی واسم مهم بود .... وهزار تا چیزایی که دیگه الان حال و حوصله ی گفتنش رو ندارم ، امیدوارم خوشبخت شی ، اصلا مهم نیست من چکار می کنم و لی اگه خوشبختی تو رو ببینم دیگه هیچی واسه خودم نمی خوام ، دیگه نمیتونم حرف بزنم ..... نمی خوام حرف بزنم .....  

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 8:8 توسط -| |

 


    

*عزیزم این مال تو*

طاقت دوري ندارم سخته نفس كشيدنم

بهم بگو كي ميرسه روز به تو رسيدنم

 
يه عمره انتظار تو نزاشته آروم بگيرم

 
حتي بدون بودنت نميشه آسون بميرم

 
يه عمره انتظار تو نزاشته آروم بگيرم

حتي بدون بودنت نميشه آسون بميرم

بدجوري دلتنگ توام

هيچي نمونده از دلم

دارم مي ميرم واسه تو

تموم شده تحملم

 
كاش بدوني كه با چشات آتيش زدي به جون من

 
كي ميشه از راه برسي عزيز قصه هاي من

 
از دوري تو بي امون بارون غصه مي بارم .تو وقتاي تنهائيام شونه هاتو كم ميارم

 
به من بگو يه روز مياي /واسه هميشه با مني/ تموم دنيا يه طرف/ تویي كه عشق آخري

 
بدجوري دلتنگ توام هيچي نمونده از دلم /دارم مي ميرم واسه تو /تموم شده تحملم /كاش بدوني كه با چشات آنيش زدي به جون من

كي ميشه از راه برسي عزيز قصه هاي من

بدجوري دلتنگ توام

دارم مي ميرم واسه تو

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 12:31 توسط -| |


نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:26 توسط -| |

مرا امشب كسی جز غم به بالين نيست


مرا هر دم غمی جز عشق ديرين نيست


تلنگر هی مزن بر شيشه عمرم


كه اين دل را دگر تاب جوانی نيست


دلم از غصه ها بر خاك و خون افتاده امشب


نگاه تو دگر بر اين دل زار و پريشان نيست

 
مرا درياب ای يار قديمی يار ديرينم


كه جز تو در دلم حال و هوای عشق شيرين نيست


به پوچی ميرسم هر جا روم بی تو


بيا كه زندگی را بی تو معنا نيست


بيا ای يار ديرينم كه امشب بی تو غمگينم


بيا كه بی تو اميدی به فرداهای ديگر نيست

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:17 توسط -| |

 دارم از چشات می خونم 

  باورش سخته هنوزم  

 تو نباشی توی شعرام  

 من دیگه از کی بخونم

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:11 توسط -| |

خوشا احساس خوب با تو بودن


تو را هر دم به چشم دل سپردن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:13 توسط -| |

 

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده

و چه زیباست رویای با توبودن.......

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:41 توسط -| |

عزیز من

چشم صبور من امروز انگار طاقت ندارد


تا آبرویم نرفته ای کاش باران ببارد


 


لبهای من فکر بوسه ، چشمم به امّید دیدار


دل مانده در سینه ی من بذر چه چیزی بکارد


 


آخر چگونه بیاید ؟ جاده شده نیل از اشک


ای کاش موسی که آمد با خود عصا را بیارد ..


 


هر کس که اشک مرا دید فهمید معشوق من کیست


لعنت به عشقش که بر آب هم ردّ پا می گذارد !


 


.. فرمول گلهای پرپر .. هی دوست دارد .. ندارد ..


تسبیح و قرآن و حافظ .. پاسخ قبول است یا رد ؟ ..


 


آیا به من می سپارد دستان خود را و یا نه


من را خدای نکرده دست خدا می سپارد ؟


                        ***


« قسمت نبود » این دو واژه کافی.. ولی نه برای


عاشق که با تیغ آنرا بر روی رگ می نگارد


                        ***


گریه نکردم که اشکم بر شانه هایت نبارد


حالا که تو زیر چتری .. بگذار باران ببارد..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:12 توسط -| |

عاشقانه 

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:8 توسط -| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ